معرفي پارسي گويان شبه قاره در پاكستان
انتشار كتاب آثارالشعراء در اسلام آباد
به همت مركز تحقيقات فارسي ايران و پاكستان در اسلام آباد كتاب آثار الشعراء (فرهنگ شعراي فارسي گوي شبه قاره) در قطع رحلي و 521 صفحه منتشر شد.
اين كتاب گرانسنگ را دكتر سيد محمد اكرم اكرام ،استاد گرانقدر زبان و ادبيات فارسي دانشگاه پنجاب (لاهور) با همكاري چند تن از پژوهشگران گردآوري و تدوين كرده است.
در كتاب آثارالشعراء فهرستي از اسامي و آثار شش هزار شاعر پارسي گوي (ازدوران مسعود سعد 515هجري قمري تا دوران علامه اقبال 1357هجري قمري ) گردآوري و ترتيب يافته است.
تلاش هاي نخستين ترتيب و تدوين اين اثر ارزنده از سال 1381 در لاهور و با همكاري خانه فرهنگ ج.ا.ايران (محمد سعيد معزالدين) و چند تن از پژوهشگران با نظارت و سرپرستي دكتر اكرم شاه آغاز گشت و به همت مركز تحقيقات فارسي در اسلام آباد به انجام رسيد.
شيوه پژوهش و گردآوري و ارايه متن در اين كتاب به شيوه فرهنگ نگاري و ارايه فهرستي مي باشد كه با نام و عنوان و تخلص شاعر آغاز مي شود و سپس به منابع و مراجع و ماخذي كه زندگي نامه و آثار شاعر در آن درج شده است اشاره مي گردد.
در تدوين كتاب، افزون از كتب چاپي مرجع و تاريخ و ادب از تذكره هاي خطي و دستنويس نيز استفاده شده است.
كتاب آثار الشعراء كه با پيش گفتار رايزن فرهنگي ج.ا.ايران و سرپرست مركز تحقيقات فارسي آقاي سيد مرتضي آْل صاحب فصول و مقدمه آقاي دكتر اكرم شاه انتشار يافته است در نوع خود اثري كم نظير و در خور توجه و بهره برداري براي استادان و دانشجويان و پژوهشگران حوزه گسترده و غني زبان و ادبيات فارسي است تا از اين رهگذر با نام و آثار شاعران پارسي گوي منطقه وسيع شبه قاره كه بخش عظيمي از پيشينه فرهنگ و تمدن اسلامي و ايراني و ادب فارسي را در برمي گيرد، بيش از پيش آشنا گردند.
تصوری که از پیش درباره جمع حاضر داشتم این بود که آنها عدهای از دوستان هستند که درباره فیلمنامه نویسی تحقیق میکنند و قصدم نیز آن بود که تذکراتی را در این باره با آنان درمیان بگذارم؛ اما وقتی به اعلانی که زده بودند برخوردم، دیدم عنوانی که برای این بحث گذاشتهاند «حکمت سینما» است. عنوانی که انتخاب شده خیلی بزرگتر از آن چیزی است که من توقع داشتم و باید بگویم این کلاهی است که بر سر ما گشاد است؛ اما به هر تقدیر، حسب الامر دوستان، آنچه را به نظرم میرسد در ذیل تذکراتی چند عرض میکنم. امیدوارم که مرضیّ خدا واقع بشود و نیز مورد استفاده دوستان قرار بگیرد.
1
اوّلین تذکری که میخواستم عرض کنم این است که تمدن امروز اصلاً محصول فلسفه است؛ شجرهای است که ریشهاش فلسفه است و بالطبع همه لوازم و محصولات تمدن امروز موالید فلسفه هستند؛ و نیز سینما، چه آن را همچون هنر بنگریم و چه همچون صنعت. ممکن است ارتباط آنچه به مثابه ثمره این تمدن در خارج محقق شده است با ریشهاش، یعنی فلسفه، چندان واضح نباشد، یعنی فی المثل نتوان از همان آغاز نسبت ماشین رختشویی را با فلسفه پیدا کرد اما در باطن امر، با کمی تأمل همراه با تفکر در سیر تاریخی تمدن غرب، خواهیم دید که این تمدن و لوازمش ثمرات درخت فلسفه هستند. مگر گلابی چقدر با اصل درخت خویش شباهت دارد؟ باغبان است که این تناسب و تشابه را باز مییابد نه هر ناآشنایی که نظر در باغ کند.
اینکه اصلاً چرا من به این تذکر پرداختهام علتی دارد و آن اینکه ما در قرن پانزدهم هجری قمری، با واقعه عظیمی در کره زمین مواجه هستیم که انقلاب اسلامی است و اعتقاد این حقیر بر آن است که با این انقلاب، سیر اضمحلال و فروپاشی تمدن غرب از نقطه عطف تاریخی خویش گذشته و در قوس نزول افتاده است. تاریخ آینده تاریخ غرب نیست، تاریخ اسلام است و البته این مدعا نیاز به توضیح بیشتری دارد که برای حفظ اجمال و ایجاز باید از آن درگذریم.
با این فرض، در آینده میان ما و غرب مبارزهای همه جانبه درگیر خواهد بود که هنوز بیش از یک دهه از پیروزی انقلاب اسلامی نگذشته، آثار آن در سراسر دنیا مشهود است. این مبارزه تنها یک مبازره نظامی نیست و مبارزه نظامی در حقیقت جلوه آن مبارزه فرهنگی، فکری و فلسفی است که میان ما درگیر است. مبارزه نظامی فقط ظاهر این مبارزه است و در باطن جنگی بسیار عظیمتر در جریان است که تعبیر من از آن «جهاد فکری» است. لازمه پای نهادن در این مبارزه آن است که ما ماهیت غرب را بشناسیم و نسبت میان آثار و لوازم تمدن غرب را با ریشههایشان پیدا کنیم و این جز از طریق فلسفه ممکن نیست، چرا که اصلاً غرب و تمدن منتسب به آن مولود فلسفه است.
از آغاز قرون جدید، یعنی در رنسانس، بنیان فکری تمدن حاضر با رجوع به تفکر فلسفی یونان گذاشته شد و هر آنچه اکنون وجود پیدا کرده، موجودیت خویش را مدیون این بنیان نخستین و بسط تاریخی آن است؛ پس ما خود را بی نیاز از فلسفه ندانیم. بسیاری از ساده انگاریهایی که در برخورد با غرب وجود دارد ناشی از این عدم شناخت است و این نقص جز به مدد فلسفه علاج نمیشود و اصلاً کسی که غرب را بدون عنایت به بنیانهای فلسفی آن بنگرد، امکان تحقیق در ماهیت آن را پیدا نمیکند و به تبع آن، لزوم این مبارزه را نیز در نمییابد. البته در باب این مسأله که انسان برای رسیدن به حق بالذات محتاج به خواندن فلسفه باشد سخن بسیار است و نگفته روشن است که انسان برای طی طریق حق ضرورتا نیازمند به فلسفه نیست، اما سخن ما در مبارزه با غرب است. وقتی میگوییم غرب، شرق سیاسی را هم در نظر داریم؛ مارکسیسم و کمونیسم نیز مظاهری از همان تفکر واحدی است که در غرب حاکم است. اینها همه ثمرات و شاخ و برگ درختی هستند که ساقهاش «اومانیسم» است. برای مثال، اخیرا در یکی از همین مجلاتی که این روزها انتشار پیدا میکند سخنی دیدم که یکی از انتلکتوئلهای پیر این جامعه گفته بود؛ اینکه «روشنفکر مدافع چیزی نیست!» اگر با پشتوانه تفکر فلسفی غرب به سراغ این سخن نرویم، اصلاً امکان درک آن برای ما موجود نیست. ما با این تفکر مخالفیم اما بنیان این مخالفت باید بر مبنای شناختی که از این سخن داریم بنا شود. ممکن است گوینده این سخن فلسفه نداند، که همین طور هم هست، اما این سخن که از دهانش برآمده لزوما سخنی فلسفی است زیرا از دهان کسی برآمده که شخصیتش را مدیون غربزدگی است. هیچ یک از نحلههای فکری یا حتی محصولات تکنیکی این تمدن را جز با فلسفه نمیتوان بررسی کرد و به اعتقاد اینجانب بخشی از روشن بینی معجزآسای حضرت امام(ره) در برابر غرب نیز از اینجا مایه گرفته است که ایشان ید طولایی در فلسفه و عرفان نظری دارند؛ و البته بنیان اصلی احاطه حکیمانه ایشان را بر همه مسائل باید در جایی دیگر جستجو کرد که در اینجا محل بحث ندارد.
2
تذکر دومی که میخواستم عرض کنم این است که بشر امروز وجود انسان را عین حیوان میداند. تعریفی که قدما از انسان داشتند، یعنی «حیوان ناطق»، با آن تعریفی که بشر غربی از انسان دارد به طور کلی متفاوت است. قدما نطق را فصل وجود انسان از حیوان میدانستند؛ حقیقتی که چون در وجود بشر تحقق یابد، تحولی ذاتی و ماهوی اتفاق میافتد و انسان از نظر تعالی وجود بـه مرتبهای میرسد که دیگر نمیتوان او را حیوان دانست. در حکمت اسلام، نفس انسان را نفس ناطقه مینامند و این نطق را نباید فقط به معنای ظاهریِ «سخن گفتن» گرفت. سخن گفتن انسان ریشه در تفکر و تعقل او دارد، چنان که لفظ «منطق» را هم از ریشه نطق گرفتهاند. اما امروزه به تبعیت از تفکر غربی، بشر را اصالتا با رجوع به حیوانیت او معنا میکنند.
اگر توجه نکنیم که تمدن غرب و آثار و لوازمش در ذیل این تعریف قرار دارد، امکان تحقیق در ماهیت آن از دست میرود. اگر انسان این چنین تعریف شود، آثار این تعریف در همه اموری که مربوط به انسان است به نسبت قرب و بعد ظاهر خواهد شد؛ مثلاً در علوم انسانی این تأثیرات ظهور بیشتری دارد تا علوم تجربی. در اقتصادِ امروز بنگرید که نیازهای حیوانی وجود بشر را اصل میگیرند، یا فی المثل در تعبیر آنها از آزادی.
اشتباه در تعریف انسان کار را به آنجا کشانده که امروز بعد از چند قرن، انسان به یک از خود بیگانگی ذاتی دچار آمده و به نوعی حیوان اجتماعی تبدیل شده است. این اصلاً تفاوت اصلی دوران ماست با دورانهای دیگری که بر کره زمین گذشته است. تفاوت اساسی آنجاست که پیش از این عصر، چه بسا انسانهایی وجود داشتهاند که این تعبیر در موردشان مصداق داشته؛ انسانهایی که از حقیقت وجود خویش دور افتاده بودهاند و غیر اهل حق، همه این چنیناند؛ اما هیچ گاه کار به آنجا نرسیده که در تفکر غالب بشریت، این تعریف وارونه پذیرفته شود و مثل امروز همه تأسیسات و مناسبات و معاملات اجتماعی بر همین اساس وارونه بنا شود.
بعد از چند قرن اکنون در غرب آثاری مشهود است دال بر اینکه آنها به پایان راه رسیدهاند و وقت آن است که به این اشتباه کلی خویش در تعریف انسان پی ببرند و توبه کنند، و به اعتقاد اینجانب این «عصر توبه بشریت» با انقلاب اسلامی ایران آغاز شده است و هر چه بگذرد ما با تحولات اجتماعی و سیاسی عمیقتر و وسیعتری دالّ بر یک توبه کلی به سوی دین و دینداری و حق پرستی مواجه خواهیم شد. قرن آینده، این چنین قرنی است و آثار اولیه آن نیز از هم اکنون ظهور یافته است.انسان را باید همچنان که در حکمت اسلام مطرح است با نفس ناطقه از حیوان جدا دانست و اصل در وجود انسان، همین روح است که متعالی و الهی است. بین انسان و حیوان نسبتی که غربیها قائلند برقرار نیست و اگر ما برای خصوصیات حیوانی وجود انسان قائل به اصالت شویم، باعث دوری انسان از وجود حقیقی خودش خواهیم شد، آنچنان که اکنون در غرب رخ داده است.
3
تذکر سومی که باید عرض کنم مستقیما راجع به خود سینماست. اگر سؤال این باشد که «چه چیزی سینما را از این جذابیت برخوردار کرده است؟» در جواب باید گفت: «توهّم واقعیت». اما ما معنی توهّم واقعیت را نمیتوانیم بفهمیم مگر اینکه بدانیم این جذابیت چه چنگ آویزی در درون ما دارد. هر آنچه بیرون از ما، ما را به خود جذب میکند، اگر نسبتی با وجود ما نداشته باشد و چنگ آویزی در وجود ما نیابد تا خود را به آن بیاویزد اصلاً ما به طرفش نخواهیم رفت. این توهّم واقعیت چیست، چگونه ایجاد شده و چه خانهای در درون ما دارد که ما را به خود جذب میکند؟ جستجوی جواب این سؤالها برای شناختن ماهیت سینما لازم است و البته ما در طی این یک جلسه نمیتوانیم به همه سؤالها جواب بدهیم و فقط طرح سؤال میکنیم، چرا که در خود این سؤالها نیز تذکراتی بسیار جدی وجود دارد.
اگر این توهّم واقعیت یا واقعیت سینمایی سیری داستانی به خود نگرفته بود، باز هم این همه جذابیت نداشت. جذابیت سینما در آنجاست که چنگ آویزهایی در فطرت ما یافته است و فی المثل درباره داستان باید گفت که بشر از آنجا که در نسبت بین مرگ و زندگی و مبدأ و معاد و نسبتی که بین او و زمان برقرار میشود وجود پیدا میکند، به سیر داستانی و قصه و تاریخ گرایش دارد و به همین علت است که جذابیت قصه و داستان و تاریخ برای انسان امری فطری است، یعنی ریشه در فطرت انسانی دارد. اگر بشر نمیمرد و جاودانه بود، علاقهای هم به قصه و تاریخ نداشت. یکی از مهمترین صفاتی که واقعیت سنیمایی را از جذابیت فعلی برخوردار کرده سیر داستانی است و جذابیت سیر داستانی هم در نسبتی است که بین انسان و مبدأ و معاد و مرگ و زندگی وجود دارد.
از داستان گذشته، سینما آن گونه که اکنون در دنیا محقّق شده این صفات فطری را اغلب در جهت ضعفهای بشری خوب شناخته و بر همین اساس رابطه خویش را با انسان بنا نهاده است.
4
تذکر چهارم اینکه سینما، یا به عبارت بهتر، تماشای فیلم جز به توسط الیناسیون انسان تحقق پیدا نمیکند. الیناسیون را از خود بیگانگی ترجمه کردهاند و مصداق اتمّش را در مجانین مییابیم. دیوانهها بدون آگاهی از هویت اصلی خودشان شخصیتی موهوم برای خود تصور کردهاند و در آن فرو رفتهاند. تعبیر الیناسیون در نحلههای مختلف فلسفی در غرب معانی مختلفی پیدا کرده است، ولی ما بدون توجه به این تفاوتها الیناسیون را به معنایی گرفتهایم که با فرهنگ ما بیشتر سازگاری دارد.
دنیا دار المجانین بزرگی است و بجز اهل حق، یعنی کسانی که بین خود و حقیقت مطلق رابطهای آنچنان که باید برقرار کردهاند، همه انسانها کم و بیش و در صورتهای مختلف دچار جنون هستند چون در عوالمی ساخته و پروده توهّمات خودشان زندگی میکنند. یکی در جهانی زندگی میکند که خدایی ندارد و در آن جهانِ وهمی، یکباره در وسط آسمان، روی یک کره کوچک صورتهای ابتدایی حیات به وجود آمده و بدون علتی معلوم در یک جهت احتمالی، پیچیدهتر و پیچیدهتر شده و کمال یافته است تا اینکه انسان پای به عرصه وجود نهاده و شروع به تفکر درباره خود و جهان خارج از خود کرده است! دیگری در جهانی زندگی میکند که همه مثل گرگ مترصّد دریدن یکدیگر هستند و در چنین دنیایی تنها قانون است که آنها را از تجاوز به یکدیگر باز میدارد، دنیایی که در آن همه دزدند مگر کسانی که قدرت دزدی ندارند...
و اما حقیقت چیست؟ وقتی کسی بدون آگاهی از اینکه هویت حقیقیش چیست خود را ناپلئون میداند یا مثلاً بزرگترین روشنفکر جهان سوم میپندارد بدون آنکه نگران حقیقت امر باشد، این شخص دچار الیناسیون است و از خود بیگانگی به معنای اتمّ در مورد او اتفاق افتاده است. تعبیری در قرآن مجید وجود دارد که در ذهن من با این مسأله الیناسیون یا از خود بیگانگی مربوط است و آن «خوض» است که به معنای فرو رفتن آمده: «قل اللّه ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون»: رهایشان کن تا در این حالت فرورفتگی و استغراق که دارند، مشغول بازی باشند. همه این تعبیرات محل بحث هستند،بحثهایی اساسی؛ اما نه در جلسهای با این محدودیت.
انسانها به طور معمول گرفتار غفلتی هستند که با خوض در امری خارج از خودشان محقّق شده است. وقتی انسان در چیزی خارج از وجود خودش فرو برود و در آن غرق شود، از خود غافل میشود و به همه تقدیر معنای از خود بیگانگی به نحوی از انحاء دربارهاش مصداق مییابد. همه انواع این از خود بیگانگی مذموم نیست، چنانکه انسان در هنگام عبادت نیز در امری خارج از خویش مستغرق میشود. اما ما خدا را وجودی «غیر خود یا ناخود» نمیدانیم که با فنای در وجود او معنای از خود بیگانگی درباره ما صدق کند؛ خدا غایت الغایات وجود ما و اصل حقیقت هستی است و فنای در وجود او، در واقع امر «بازگشتن به خویش» است. معنای لفظی «توبه» نیز همین است: بازگشت؛ بازگشت به حقیقتی که از آن دور افتادهایم.
آنچه در شریعت مذموم است از خود بیگانگی ذاتی است یعنی فی المثل همان امری که امروزه درباره بشریت به طور عام و بشر به طور خاص اتفاق افتاده: انسان به نوعی حیوان اجتماعی و ابزار ساز استحاله یافته است. دیوانهها بیمارانی بیش نیستند؛ اغلب یک نقص جسمی یا عصبی باعث شده است که جنون پیدا کنند، اما مجانین واقعی آدمهایی هستند که نه فقط نسبت به هویت حقیقی خویش آگاهی ندارند بلکه خود را کس دیگری میانگارند. در بعضی از روایات وجود دارد که حضرت رسول(ص) از جایی گذر داشتهاند. برخوردهاند به مردمی که دور بنده خدایی جمع آمدهاند. میپرسندکه این کیست و جواب میدهند که مجنونی است. سخنی میفرمایند قریب به این مضمون: او بیماری بیش نیست، مجنون حقیقی کسی است که با تکبر روی کره زمین راه میرود. یک بشر متکبر یا مستکبر مصداق کاملی است برای آن از خود بیگانگیِ ذاتی که مورد نظر ماست.
قراردادی که بین تماشاگر فیلم و فیلمساز وجود دارد آن است که تماشاگر با پای خودش میرود و در فضای تاریکی روی صندلی مینشیند و خودش را تسلیم فیلمساز میکند تا به هر سان که میخواهد او را در یک واقعیت موهوم غرق کند، آنچنان که در تمام مدت تماشای فیلم اصلاً هویت حقیقی خویش را به یاد نیاورد و رجعتی به خویش نداشته باشد. مع الاسف میزان توفیق فیلمساز نیز در همین جاست؛ فیلم خوب فیلمی است که در تمام مدت تماشاگر را زمین نگذارد و با رشته این جذابیت سحرانگیز تا آنجا او را گرفته باشد که امکان رجعت به خویش را به او ندهد.
وقتی به بچههایی که در حال بازی هستند بنگریم، درمی یابیم که تعبیر «خوض» در قرآن چقدر عمیق و بلیغ است. بچهها در نقش موهوم خویش در بازی آن همه فرو میروند که غرق میشوند و زندگی غیر اهل حق نیز این چنین است؛ بازی موهومی بیش نیست.اینها از جهان خارج از خودشان توهّمی دارند که اصلاً مطابق با واقع نیست و ما میزان صحت ادراک را مطابقت با واقع یا نفس الامر میدانیم. جهانی که اینان بر اساس شناخت خویش پیرامون خود آفریدهاند، جهانی غیر واقعی و خیالی است و از همین روست که عرض کردم جهان دارالمجانین بزرگی است.
5
نقطه گرایش انسان به سوی مستی، ترک عقل و اختیار و آسودگی از رنجهای وجود و حیرت و دهشتی است که با آن همراه است. سینما نیز آنچنان که امروز به طور عموم وجود دارد، مفرّی است که بشر برای گریز از خود ساخته است و البتّه همان طور که بعدها عرض خواهد شد، ما سینما را منحصر در این غفلتکدهای که امروز کمپانیهای تجارتی فیلمسازی بنا کردهاند نمیدانیم و برای آن وظایف دیگری نیز قائل هستیم... هر چند آنچه اکنون وجود دارد همان است که گفتیم. بشر در هنگام تماشای فیلمی که همه وجود او را به خود جذب کند، به نحوی از بیخودی و غفلت و مستی دست مییابد که بسیار لذتبخش است؛ این لذت است که انسان را به سوی سینما میکشاند.
اگر در تعبیرات عرفانی ما، مستی و بیخودی بالاترین مرتبهای است که انسان بدان نائل میشود، نباید این هر دو را به یک معنا گرفت. از این نظر بیخودی مقامی همسنگ با ولایت است، چرا که وجود انسان عین ربط و تعلق به حق است، اما نفس یا خود، حجاب این تعلق میشود و لذا وجود حقیقی انسان هنگامی ظاهر میگردد که «خود» او از میان برخیزد. بزرگترین حجاب میان انسان و خدا، خود یا نفس اوست و از همین رو وقتی انسان موفق شود که از خود بگذرد خدا از وجود او ظاهر خواهد شد و این همان مرتبه بیخودی است؛ همسنگ با ولایت. در اینجا همان طور که عرض کردم، تعبیر از خود بیگانگی درست نیست چرا که اصلاً بیگانگی واقعی در این خود است که انسان را از خدا باز میدارد.
6
تذکر ششم اینکه شاخص اصلی وجود انسان همین عقل و اختیار اوست. حرکت بالاراده در مورد حیوانات نیز تحقق دارد و آنچه انسان را متمایز میسازد اختیار است نه حرکت ارادی که حیوانات نیز به یک معنا از آن برخوردار هستند. باز به همین علت است که این اختیار را به همان امانتی تفسیر کردهاند که انسان از ازل عهده دار آن شده است. تماشاگری که با پای اختیار به فضای تاریک سینما میرود و خود را در صحنه واقعیت سینمایی غرق میکند، اصلاً بدون ترک اختیار امکان پرداختن به فیلم و تماشای آن را پیدا نمیکند، یعنی استغراقش در آن واقعیت، موکول به این امر است.
برده یا بنده به کسی اطلاق میشود که از خود اختیار ندارد و از آن آزادی که شاخص وجود بشر است برخوردار نیست. غربیها هم با اینکه آزادی را طور دیگری معنا کردهاند اما آن را شاخص وجود بشر میدانند. در مقابلِ لفظ بنده یا برده، کلمه حرّ یا آزاد وجود دارد. پس انسانی که اختیار ندارد، بنده یا عبد است اما عبودیت نیز مطلقا مذموم نیست. عبودیت به معنای ممدوح آن، قله غایی تکامل و تعالی روح بشر است و مقام عبداللهی همان مقام خلیفة اللهی است. آنچه هست این است که اگر لازمه تماشای فیلم ترک اختیار و گذشتن از خود و خودآگاهی است، پس این کار فی نفسه نوعی عبودیت یا عبادت است که هم میتواند ممدوح باشد، هم مذموم. میزان حسن و قبح این عمل، در جواب این پرسش است که آیا فیلم جانب حق را نگاه داشته است یا خیر؟
7
میگفت: از این جذابیتی که سینما دارد باید استفاده کنیم و نسل آینده انقلاب را بسازیم. باید اسوه هایی را برای جوانان و نوجوانان بسازیم که بعدها در وجود آنها محقّق بشوند.
آنچه نقل به مضمون کردم، در همه وجوه و با همه وسعتش، منتهی به آن مطلبی که مورد بحث بود نمیشود؛ قصد حقیر فقط تکیه بر این گفته بود که ایشان هم اعتقاد داشت که تا آن هیپنوتیزم کذایی درباره تماشاگر اتفاق نیفتد، فیلم و سینما به معنای حقیقی تحقق نمی یابد. حالا اگر دقت کنیم خواهیم دید همان طور که بچهها و انسانهای ضعیف النفس در برابر سینما کاملاً خلع اختیار میشوند، کسانی هم هستند که به راحتی در برابر فیلم از عقل و اختیار خود صرف نظر نمیکنند. بنده هم میشناسم کسانی را که اصلاً تحمل سینما و تلویزیون را ندارند و اصلاً نمیتوانند خود را به فیلم تسلیم کنند؛ احتراز دارند و میگریزند، چرا که شرط اول تماشای فیلم و لذت بردن از آن، این است که انسان از خود خارج شود و در سیر عواطف و احساسات فیلم و حوادث آن شریک گردد و البته مقصود از این خود، «خودبالفعل» یا شخصیت فردی هر کس نیست بلکه مراد شخصیت حقیقی نفس است.
حالا با توجه به این مقدمات میخواهم پرسشی طرح کنم و آن اینکه آیا مخاطب سینما عامه مردم نیستند؟ آیا سینما با انسانهای متکامل نیز میتواند ایجاد رابطه کند؟ آیا باید هدایت عام و خاص را از هم تفکیک کنیم و درباره وظیفه پرورشی سینما، بحث کنیم در این معنا که آیا سینما انسانهای متکامل و خواص را نیز مورد خطاب دارد؟ میدانید که اگر در سینما محاوره و مخاطبهای در کار باشد، آنگاه فهم و درک مخاطب یکی از موازین اساسی است که باید رعایت گردد. به طور عموم در فیلمهای سینمایی و تلویزیونی بگردید و بعد از خود سؤال کنید که مخاطب عام سینما و تلویزیون کیست.
تأثیرات سینما بر غالب مردم، جوانان و نوجوانان و بچهها واقعا شگفتانگیز است و این واقعیتی است که بسیاری از جوانان اسوههای خویش را از سینما انتخاب میکنند؛ اما در عین حال نباید فراموش کرد که این حکم مطلق نیست. در همین جامعه خودمان و در همین جایی که اکنون جوانان بالای شهر غایات زندگی خویش را در فیلمهای آمریکایی میجویند، در شب بیست و سوم ماه رمضان، در غالب مساجد پایین شهر، جوانهایی هستند، شانزده، هفده و زیر بیست سال که نشسته اند و به خاطر چیزهایی که در چشم آن بالاشهریها موهوم، پرت و اصلاً دور از واقعیت است، زارزار گریه میکنند و اسم حضرت زهرا(س) که میآید، اختیار از کف میدهند.
اینها آن نسبت مورد نظر را با سینما و تلویزیون ندارند و اعتنایی هم به تلویزیون و تئاتر ندارند، رمان هم نمیخوانند. اسوههایشان را در تاریخ اسلام، ائمه معصومین(ع) و اولیای خدا میجویند و اصلاً دنیایشان دنیای دیگری است. هستند کسانی که این چنیناند و هستند کسانی که آنچنان. اما شکی نیست که چهره غالب اجتماعات ما را همانها میسازند که بشدت متأثر از تبلیغات رسانههای گروهی و فضای جامعه و مخصوصا تلویزیون هستند، چرا که اکنون تلویزیون میرود که بسیاری از وظایف کنونی سینما را بر عهده بگیرد. از تأثیر سینما و تلویزیون بر این اقشار عظیم انسانها نمیتوان غافل شد و با کمال جدیت باید جوانها، نوجوانهاو مخصوصا بچهها را دریافت.
همان دوستی که از او صحبت کردیم بشدت اعتراض میکرد به اینکه چرا در مقام تئوری بافی برای سینما، در این روزگار عدهای عنوان میکنند که سینما نباید خودآگاهی تماشاگر را نفی کند. میگفت که اصلاً سینما با نفی خودآگاهی تماشاگر موجودیت پیدا میکند و وقتی گفته میشود که نباید سینما خودآگاهی تماشاگر را نفی کند، مثل این است که ما بگوییم «فیلمی بسازیم که فیلم نباشد!» میگفت که اصلاً این مباحث روشنفکرمآبانه را باید کنار گذاشت و از جذابیتی که سینما دارد باید برای جذب این نوجوانانی که اکنون آتاری همه زندگیشان را پر کرده است استفاده کرد.
البته باید در این معنا تحقیق و تفکر کرد که سینما باید در چه جهتی حرکت کند. باید دست از نفی خودآگاهی تماشاگر بردارد و یا نه، از این سحر و جادو در جذابیت و تأثیر هر چه بیشتر سود بجوید؟ آیا در روی آوردن به جاذبیتهای سینمایی محدودیتی نیست؟ اصلاً این جذابیت چیست؟ وقتی انسان به سمت ظرف غذا کشیده میشود، مشخص است که چرا، معلوم است که غذا چه نسبتی با وجودش دارد؛ اما سینما چطور؟ جذابیت سینما در کجای وجود ما خانه دارد؟ به هر تقدیر ما باید سینما را بشناسیم و چون سینما محصول فلسفه است، خود را بی نیاز از فلسفه و چون و چرا کردن در بدیهیات مشهور و مقبول ندانیم. فطرت بشر را نیز بشناسیم، نه آنچنان که در علوم رسمی عنوان میشود. باید به سراغ راههایی برویم که به معرفت دینی و یقینی منتهی میشود، یعنی باید عالم را در نور حکمت اسلام بنگریم.
شهید آوینی از نگاه آیت الله جوادی آملی
اگر هنرمندي از رهگذر صوت حسن و نغمه غمزدا يا تصوير و ترسيم و تمثيل روحپرور، پيامي به گوش منتظران نداي غيب برساند و از كنگره عرش، صفير آشنايي به سمع مشتاقان كوي وصال واصل كند همانا هنرپرور اسلامي است.
روايت فتح را با درايت شهادت آميختن، و هنر تصوير را با ظفر تحقيق هماهنگ ساختن؛ و دو قوس نزول و صعود را با منحني تام هنر اسلامي دور زدن؛ و معقول را با عبور از بستر خيال، محسوس كردن؛ و محسوس را با گذر از گذرگاه تخيل، معقول نمودن؛ و تجرد تام عقلي را در كسوت خيال كشيدن؛ و از آنجا به جامه حس درآوردن و سپس از پيراهن حس پيراستن و كسوت خيال را تخليه نمودن و به بارگاه تجرد كامل عقلي رسيدن و رساندن و در لفافهي هنر، سه عالم عقل و مثال و طبيعت را به هم مرتبط جلوه دادن؛ و كاروان دلباخته جمال محبوب را از تنگناي طبيعت به درآوردن و از منزل مثال رهايي بخشيدن و به حرم امن عقل رساندن كه عناصر اصلي هنر اسلامي را تشكيل ميدهند در سلاله سلسله سادات و دوده شجره طوباي شهادت يعني شهيد سعيد، سيد مرتضي آويني و ديگر هنرمندان متعهد ديني تبلور يافت و مييابد.
هنر سواري دلير كه روي ميدان از او
چو كاغذ از كلك او ز لعل گيرد نشان
مهمترين شاخص هنر اسلامي همانا توان ترسيم معقول در كسوت محسوس و قدرت تصوير غيب در جامهي شهادت است. هنرهاي غيراسلامي چون جايي در جهان معقول و ملكوت ندارند و از عقل منفصل بيبهره و از مثال منفصل بينصيباند و فقط از وهم وخيال متصل استمداد ميكنند، هرگز مايه عقلي نداشته و رهآورد غيبي ندارند، زيرا مكتبي كه ماده را اصيل ميداند و موجود غيرمادي را خرافه ميپندارد و تشنه تجرّد و غيب را افسانه تلقي ميكند، هيچگاه پيامي از عالم عقل و غيب ندارد و هرگز هدفي جز وهم و خيال نخواهد داشت.
اوج عروج يك انسان از ديدگاه هنرمند مادي همانا مقام مثال متصل وهمِ به هم آميخته است و آنجا كه سخن از نام و نان و دوام و دانه نباشد هنرمند مادي را راهي نيست و آنجا كه از تشويق و تقدير و ثنا و سپاس و يادنامه و مانند آن اثري نباشد هنرور مادي را باري نخواهد بود، زيرا قلمرو پرواز هنرپرداز مادي همانا منطقهي بستهي خيال و مدار محدود وهم است. ولي مكتب الهي كه عوالم سه گانه طبيعت و مثال و عقل را اثبات مينمايد و هر كدامِ آنها را مظهر نامي از نامهاي جلال و جمال الهي ميداند و براي عروج انسان ملكوتي مرزي قائل نيست و لقاء اللّه را كه هماره بيكران بوده و هست و خواهد بود مائده و مأدُبه سالك صالح و عارف واصل و شاهد عاشق ميداند، بحر تيار و درياي مواج هنرورزي را فراسوي هنرمند اسلامي قرار ميدهد تا پيامهاي گوناگون را كه از هاتف عقل و منادي غيب از وراي حجابهاي نوري و ظلماني دريافت كرده است به قلمرو مثال منفصل درآورده و از آن پايگاه به مرحله وهم و خيال تنزل داده، سپس به منصّه حسّ و صحنه صورت نازل نمايد تا باديهنشينان تشنه حس را بر بالهاي ظريف هنر نشانده و از خاكدان طبيعت به دامنهي مثال و خيال رسانده و از آنجا به قلّه رفيع عقل و مقام منيع غيب واصل كند، تا از زبان مولاي غيب و شهادت، نغمهي دلانگيز (... فادخلي في عبادي وادخلي جنتي) را با گوشي بشنود كه در سايهي قرب نوافل فراهم كرده و با روحي درك كند كه با ولاي جمع فضايل به دست آمده است تا روشن گردد كه سير از زمين طبيعي به سپهر مادي نتيجه هنر ماده است، ولي سلوك از طبيعت به مثال و از آنجا به عقل ـ و خلاصه جهان را از عقل شروع كردن و به عاقل ختم نمودن ـ محصول هنر الهي است كه اسلام داعيهي آن را داشته و هماره تربيت يافتگاني جامع را ارائه كرده و ميكند و هيچ هنري به از اين نيست كه انسان كامل جامع به نوبهي خود، دو سر خط حلقه هستي را به هم بپيوندد و صعود و نزولي را كه خود پيموده است، در قالب هنر عرضه كند تا سالكان هنردوست را به همراه هنرپروري خويش به منطقهي وسيع آفرينش آگاه كند و فطرت جمالدوست و جلالنواز آنان را از انس با گلرخان خاكآلود طبيعت و نوازندگان غبارين ماده و سرايندگان ژوليده زمين و خوانندگان گردگرفته بستر غبراء برهاند و به جمال بيزوال ماوراي طبيعت و جلال بيمثال معني و كمال بيوبال عقل و غيب و نواي دلپذير و روحانگيز مولاي هر عبد صالحي برساند تا معلوم شود كه طواف در مدار بتكده و ميكده و عشرتكده و بالاخره طبيعتكده، شايسته انسان هنرجو و كمالدوست نيست، بلكه هنر در بازشناسي مجدد عالم و آدم و جهان را وسيعتر از منظر محدود طبيعيون شناختن و انسان را همتاي فرشتگان بلكه بالاتر ديدن است، و راه نيل به اين هدف سامي از عقبههاي كئود گذشتن و ميدانهاي مين را با ايثار نفيس و بذل نفس پشت سر گذاشتن و براي همه راهيان كوي هنر و سوي ظفر رهآوردي چون ره توشه شهيد فقيد، سيد مرتضي آويني آوردن است. و جامه رساي هنر و پوشش پرنياني هنرپروري جز بر اندام كامل جامع سالكاني چون شهيدان شاهد برازنده نيست و قباي اطلس هنر جز براي قامتراست قامتان تاريخ و شيفتگان خدمت نه تشنگان قدرت زيبنده نخواهد بود.
برتن ناقصان، قباي كمال به طراز هنر ندوختهاند
گرچه قرآن كريم كه كلام خداي بيچون است، معارفي والاتر از شهود عارفان و فهم حكيمان و درك فقيهان و انديشه متكلمان و باور محدثان و يافتههاي مورخان و صدها فرزانهي خردمند ديگر دارد، زيرا مجلاي متكلم نامتناهي ـ هر آينه ـ كلامي نامحدود خواهد بود، چنانكه درجات بهشت موعود، نامحدود به عدد آيات قرآن كريم ميباشد و به قاريان آگاه به معاني و آشناي به احكام و حِكَم قرآن گفته ميشود (بخوان و بالا برو) و خواننده رسمي بهشتيان، داوود پيامبر است، ليكن اثر بارز و شاخص هنري آن همانا در اين است كه از رهگذر فصاحت و كوي بلاغت كه چهره خاص هنر سمعي است لطايف بلند عالم لاهوت را در پرده استبرقي عقل پيچيده، آنگاه در جامه پرنياني مثال و خيال و وهم پوشانده، سپس در كسوت حريري آيه و سوره ارائه نموده، در اين حال جهانيان را به تماشاي آن فراخوانده و به تحدي و مبارزه دعوت كرده و عجز همگان را در ساحت قدس هنر ادبي خويش آشكار كرده و قبل از قيام قيامت، كوس (لمن الملك) سر داده و پاسخ اعترافآميز و عجزآلود (للّه الواحد القهار) را از همگان دريافت مينمايد.
آنچه سبعه معلقه را به زير ميكشد، هنر ادبي قرآن است و آنچه ديوار كعبه را از لوث معلقات سبع تطهير ميكند هنر است، چه اينكه آنچه بتكده را از بتها پاك ميسازد تبر است كه يكي به دست حضرت ابراهيم بتشكن خليل الرحمن انجام ميشود و ديگري به زبان حضرت محمد بن عبداللّه حبيب اللّه منادي: (انا افصح من نطق بالضاد) صورت ميپذيرد، و سرّ كاميابي هنر قرآني و ناكامي هنر مزعوم و فاعل جاهلي آنست كه هنر موهوم جاهلي از مرز سجع و قلمرو قافيه و منطقه عروض و ميدان تشبيب و غزل و صحنهي قصيده خرافي و محدوده خيال و مثال متصل فراتر نرفت، ولي هنر ادبي و معقول الهي ـ چنانكه قبلاً اشاره شد ـ مراحل سه گانه عالم امكاني را در صعود و نزول بدون طفره و فتور پيموده و به خاكيان توان جهش به عالم فرشتگان داد و هرگونه خيالپردازي موهوم را محكوم كرد و هيچگاه از حق نگذشت و از باطل سرابگونه مدد نگرفت؛ و با ظهورش نه مجالي براي جاهليت كهن ماند و نه موقعيتي براي جاهليت جديد: (قل جاء الحق و ما يبدء الباطل و ما يعيد)
هنر نظر به سراپاي او اگر افكند
ز پاي تا سر او جملگي هنر بيند
هنرمند قرآني همان فرزانهي جهانبيني است كه هرگز به مكتبهاي الحادي اعتنايي ندارد و به رهآورد بيمايه مكتبهاي مادي چشم نميدوزد و عشق ممدوح هنري و محمود ادبي را با شهوات مشئوم و مذموم بيهنري اشتباه نميكند و ساكنان كوي عفاف را به بدحجابي يا بيحجابي كه نفي عفاف را به همراه دارد دعوت نمينمايد و مرغ باغ ملكوت را با نغمه سرد ناسوتيان سرگرم نميكند و فرهنگ برائت از طبيعت و نزاهت از ماده را با آهنگ ناموزون خاكيان از ياد نميبرد و سرانجام تسليم بيهنر نادان نميشود.
هنرمند كي زير نادان نشيند
كه بالاي سرطان نشسته است جوزا
يعني در چهره گنبد مينا ستارههايي كه شكل خرچنگ و سرطان است بعد از ستارههايي كه شكل جوزا و گوسفند سياه - كه در آن نقاط سفيدي است - واقع شده است. غرض آنكه هنر صادق را از كاذب جدا كردن، كار هنرمند الهي است، همانطور كه تشخيص تشنگي صادق از كاذب به عهده پزشكِ معالج بيمارِ مجروح است و همان طوري كه تميز صبح صادق از كاذب به عهده اخترشناس ماهر است و همان طور كه تبيين اشك صادق و تفكيك آن از گريه كاذبِ مدعيان باطل، بهعهده داوران ورزيده و قاضيان مجرب است. آري امتياز هنر صادق از كاذب نيز در اختيار متخصصان هنر الهي است كه حق را از باطل و آب را از سراب جدا ميكنند و در پرتو تعليم روحنواز قرآني، پاك را از ناپاك تمايز ميبخشند: (ليميز اللّه الخبيث من الطيب.)
نكتهاي كه عنايت به آن براي همه اديبانِ هنردوست و هنرمندان ادبپرور سودمند است همانا اين است كه: گرچه غالب هنرهاي پيروان (بودا) و (برهمن) در جامه تجسيم و مجسمههاي بيروح خلاصه ميشود و نيز اكثر هنرهاي حاميان مسيح و پيروان عيسي (ع) در كسوت سنگتراشي و پيكرهاي بيجان خاتمه ميپذيرد، ليكن بخش مهم هنرِ پيروان قرآن و حاميانِ اعجاز كلامي آن در ترسيم، تصوير، تمثيل، تشبيههاي سمعي و بصري و بدون تجسيم متبلور ميشود كه پيام خاصّ خود را به همراه دارد تا همگان ضمن بهرهوري از هنر قرآن، در درياي مواج آن غوص كنند، بدون دغدغه غرق شدن و از شناي در آن آبِ حيات بدون آنكه گرفتار خفگي شوند، لذت ببرند.
اگر هنرمندي از رهگذر صوت حسن و نغمه غمزدا يا تصوير و ترسيم و تمثيل روحپرور، پيامي به گوش منتظران نداي غيب برساند و از كنگره عرش، صفير آشنايي به سمع مشتاقان كوي وصال واصل كند و در نتيجه، گروهي را در دامن شرع مقدّس به واجب و مستحب تربيت كرده و از حرام و مكروه رهايي بخشد، همانا هنرپرور اسلامي است.
به نام خدا
نفرات برگزيده اولين جشنواره روش هاي نوين تدريس معارف دين
استادان و مربيان برتر آموزش روخواني قرآن كريم ويژه خردسالان
1- رتبه اول: فاطمه ظفري؛ استان كهكيلويه و بويراحمد
2- رتبه دوم: نرجس احمدي فرد؛ استان زنجان
استادان و مربيان برترآموزش روخواني قرآن كريم ويژه نوجوانان و جوانان
1- رتبه اول: مريم رحماني؛ استان اصفهان
2- رتبه دوم: رضوان محدث پور؛ استان خراسان رضوي
3- رتبه سوم به صورت مشترك: طاهره منصوري و زهره مرادي؛ استان تهران
- شايسته تقدير: نسرين عباس زاده؛ استان اصفهان
استادان و مربيان برتر آموزش اعتقادات
1- رتبه اول: مهدي قدرتي؛ خراسان جنوبي
2- رتبه دوم: سوسن ميخ بر؛ استان تهران
3- رتبه سوم: مسعود قريب؛ استان تهران
- شايسته تقدير: فرشاد مستاجران؛ استان اصفهان
- شايسته تقدير: گلنوش يزداني؛استان خراسان شمالي
استادان و مربيان برتر آموزش احكام
1- رتبه اول: مجيد شيرازي؛ استان تهران
2- رتبه دوم: محمود لطفيان؛ استان قم
3- به صورت مشترك: محمود زراعتيان؛ استان تهران و غلامعلي غلامي؛ استان قم
- شايسته تقدير: شمس الله اكبري؛ استان قم
- شايسته تقدير: عفت قلي زاده ؛ استان خراسان شمالي
استادان و مربيان برتر آموزش اخلاق
1- رتبه اول: سيد محمد باقر ابطحي؛استان قم
2- رتبه دوم: سهيلا صلاحي اصفهاني؛ استان تهران
3- رتبه سوم به صورت مشترك: فاطمه براتچي و مهناز صادقي؛ استان تهران
- شايسته تقدير: علي رضا نجفي؛ استان قم
داوران جشنواره كشوري روش هاي نوين تدريس معارف دين
- خسرو كي منش
- محمد سعيد معزالدين
- محمود خيري
- عبدالرحمن جريحي